۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۳:۱۵

تکان نخور! من سال‌ها پیش‎نمازی‎کردم. مسجدی‎که بنده نماز می‎خواندم، جای خالی نداشت. به خاطر این‌که با جوان تماس می‎گرفتم. در میان صد نفر، اقلاً نود نفرش جوان‌ها بودند. وقتی نماز تمام می‎شد، برمی‎گشتم رو به مردم می‎نشستم. افراد می‎دیدند راه باز است. آن سال‌ها مد شده بود که جوانان خیلی آلامد، پوستین‌های وارونه می‎پوشیدند. یک روز یکی از همین جوان‌ها را دیدم که صف اول نماز، پشت سجاده‌ی من نشسته بود. یک حاجی محترم بازاری در گوش جوان، چیزی گفت و آن جوان، مضطرب شد. پرسیدم: «چه گفتی؟» فهمیدم که آن آقا به او گفته است: «شما مناسب نیست با این لباس، صف اول بنشینیند.» گفتم: «نه آقا! اتفاقا شما مناسب است همین‎جا بنشینید، از این جا هم تکان نخور!» گفتم: «حاجی! چرا می‎گویی ‎که جوان برود عقب؟ بگذار بدانند که جوانِ پوستین وارونه هم می‎تواند به نماز جماعت بیاید.»

تکان نخور !